تبليغاتX
فرمود در سوره اعراف: آن گاه که روحت تشنه ی نیایش و راز و نیاز است... آهسته مرا بخوان رنجستان یک زن مشرقی




رنجستان یک زن مشرقی

پیشتر نوشته ها
آمار وب
طراح قالب:
 
!بادکنک
   

:جایی خواندم

!دوستها همانند بادکنکها هستند

منظورش چی بود؟ تعددشون .. تنوعشون.. زود ترکیدنشون!! از یاد رفتنشون.. دوست داشتنی بودنشون.. ؟

 

 


 

[+] نوشته شده توسط یک زن مشرقی در 0:5 AM | |                              

 

زندگی و روزمرگیها
 

 زندگی پر از تکرارهاست. تکرارهایی که گاه آنقدر تکراریند که از پوسیدگی هم گذشته اند. گاه تکرار وقایع جالب و دوست داشتنی و عاشقونه است.. که چه تکرار زیباییست که برخی تکرارها هم خود هر بار تازگی دارند همچون اجاره نشینهای داریوش مهرجویی که بعد از ده ها بار هنوز دلم لک میزنه ببینمش.

زندگی گاه هم تکرار نیست. گاه وقایعی نو رخ میدهد. غمناک .. سوزناک... شاد .. عشق گونه.. بشاشانه! اینکه چرا هر بار از چیزی نو آدم میترسه یه بحثی و اینکه آدم از تکرار تکرارها هم میترسه بحثی دیگر.. مثل کنفرانس دادن سر کلاس که بعد از این همه کنفرانس دادنها چه در کلاسهای فارسی و چه انگلیسی زبان باز هم ترسی تمام وجود رو در بر میگیره که اگر کسی ندونه فکر میکنه میخوای آپولو هوا کنی!

مدت مدیدی بود دستم به نوشتن نمیرفت. یک دوره ی عجیبی شده برام. الانم دارم مینویسم که بلکه یه کم این مغز رو فشاری بیارم شاید دوباره عادت نوشتن بهش بر گشت. از اون دو سال پیش که دیگه سعی کردم زبان انگلیسیم رو قوی کنم تا اینجا لنگ نزنم کم کم رابطم با وب و بچه هاش کم و کمتر شد. هر از گاهی که دلتنگ میشدیم و هیچ جایی رو نداشتیم بریم و سفره ی دلمونو باز کنیم یاد بلاگستان افتادیم و یه چند خطی سیاه کردیم. دیگه این طوریاس. چند تا رفیق قدیمی هم دیگه بیشتر برامون نمونده که سر میزنن که جای شکرش باقیه. آرمان و زهرا و آرش و مانی ..  شماها هم اگه نبودید دل من صد تا کفن پوسونده بود! از لیون و شکوفه یاس و فریشکا و حسن آقای علیزاده هم تشکر.

همین اطراف میپلکیم. یه روز خوش و روز دیگر صد بار غمناکتر از بوف کور هدایت. یا حتی ولگرد تر از اون سگ ولگرد هدایت. یا شاید بهتره بگم بیچاره تر از اون سگ ولگرد بیچاره که هر کی رسید یه سنگی چوبی چماقی کوفت بر سر این بی زبون. نه بیچاره نیستم که خدا اینقدر نعمت داده که راضیم. شکر. رحمتش رو ازم نگیره که بی رحمتش آبیم که میره عمق زمین!

گاهی پریشان احوال میشم. از خودم بیزار. از اینکه چرا اینقدر زود گاهی از کوره در میرم. از اینکه چرا این همه کشت و کشتار هست و دغل بازی. از اینکه چطور عاشق تحمل میکنه دوری معشوق رو و اینکه آیا وصال چاره ی درد است و راه حل یا که خیر راه چاره چیز دیگریست!

!و اینها

 

......

پس نوشت: فراموش کنی فراموشت میکنند. 


 

[+] نوشته شده توسط یک زن مشرقی در 1:7 AM | |                              

 

و باز سهراب!
   

 

 


 

[+] نوشته شده توسط یک زن مشرقی در 10:57 PM | |                              

 

بدین گونه
   

دلم گرفته است

نه از آن و از این

بلکه از خودم!


 

[+] نوشته شده توسط یک زن مشرقی در 11:9 AM | |                              

 

از این طرفا!
   

هستم. همین اطراف...

شما هم هستید؟

اگر نه کجایید؟!

 

 


 

[+] نوشته شده توسط یک زن مشرقی در 9:57 AM | |                              

 

چیزی کم است... عشقی الهی!
   

گویی چیزی کم است!

یک حس

یک عشق

یک صدای دلپذیر

صدایی که نجوا کند در گوشم ... زندگی را

صدایی که ماندگار باشد

 

به مانند قصه ها سخن پرانی میکنم!

شاید این قصه ها هم از پس داستانهایی واقعی سر برآورده اند!

 

گویی سرشتم این گونه خواست که روحم پیوسته نا آرام باشد

سرشتی نا آرام!

 

خوب است.... راضیم

چرا که شاید با سرشتی آرام دیگر سودابه ای نباشد 

 

صبر میکنم

 http://www.thepenandtheinkpot.org/0116.html

 

 


 

[+] نوشته شده توسط یک زن مشرقی در 7:44 AM | |                              

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
داریوش قالبساز &

<